Monday, January 27, 2003

داشتم توي كمدم دنبال يه د�تري ميگشتم كه توش يه سري از يادداشتهاي درسيم رو بنويسم چشمم خورد به د�تر خاطراتي كه از سال ه�تاد و دو تا سال ه�تاد و شش توش نوشته بودم، از سالهاي قبلش كه بگذريم كه يه سري حر�هاي مختص اون سن بود و الان كه ميخونمش ناپختگي و مضحكي از سر و روش ميباره، اواخر د�تر، �شار خونم رو برد روي بيست، قلبم تالاپ تلوپ شروع كرد به تند تند زدن و عرق تمام روم رو گر�ت
بازخواني آنچه در اس�ند ه�تاد و پنج ات�اق ا�تاده بود خيلي سخت بود، نميدونم چه واقعه اي رو ميشه با اين واقعه برابر گر�ت ، تك تك دوره هاي شيمي درماني اون تو، جز به جز نوشته شده بود، عوارض داروهاي شيمي درماني، برخوردهاي خوب و بد ا�راد �اميل و غير�اميل، برخوردهاي خوب و بد روپوش س�يداني به نام دكتر
و انتهاي ماجرا، و سخت تر از هرچيز ديگه نوشتن كامل سيربيماري از طر� من بود تمام آزمايشها حتي آزمايشهايي كه معلومه اون زمان حتي معنيشون رو و اهميتشون رو هم نميدونستم
و ص�حات بعد، تكرار مكرر عهدي كه با خودم بسته بودم، به قول يكي از قديمي هاي �اميل دكتر شدن خيلي آسونه حكيم شدن سخته! چه شكلي ميتونم در حالي كه اين د�تر، اين نوشته ها، اين خاطرات مثل يه وزنه روي قلبم مي�ته توي تصميمي كه گر�تم سست بشم؟ يعني چه ات�اق ديگه اي بايد بي�ته كه از اين بابت و از هد�ي كه براي خودم انتخاب كردم راسخ تر بشم؟ بس نيست؟ شش سال شد! كوچولو بودم به معناي واقعي كلمه كوچولو بودم، تازه داشتم پوست تخمم رو ميشكستم و مياومدم بيرون. شش سال گذشت اما هنوز وقتي نگاه به اون ص�حات ميكنم يه نيرويي يه قدرتي به زور هولم ميده، ميگه برو جلو، ميگه تو اونجوري كه اون روپوش س�يد ابله راديوتراپيست بود نباش، سخته سخت ! چه شكلي ميتونم وقتي پايان نامم رو در مورد اون چيزي كه ميخوام و " بايد" ، برداشتم كم كاري كنم؟ نص�ش رو بزنم؟ سمبلش كنم؟ مهمه كه توي ايران به پايان نامه چقدر اهميت ميدن؟؟؟ به نظرم اصلا مهم نيست. من براي اون مردك ابلهي كه نشسته روي صندلي و يه پستي گر�ته و خدا رو بنده نيست پايان نامه نمينويسم ، ميخوام هزارسال سر به تن اون و امثال اون نباشه اما بايد يه چيزي باشه كه ارزش داشته باشه اولش بنويسم تقديم به روح بابام

شش سال پيش، وقتي هنوز ني ني بيش نبودم، پيش هر كسي مينشستم با هركسي كه حر� ميزدم داد سخن ميدادم كه بعله من ميخوام �لان كاره بشم و داخلي و �وق اونكولوژي رد خور نداره و بايد حداقل تلاشم رو بكنم كه چنين كنم و چنان كنم و ... خوب وقتي يه ني ني اون حر�ها رو بزنه شما چي بهش ميگيد ؟ اونها هم ميگ�تند آ�رين باريكلا دمت گرم خيلي آقايي اينه اونه، حالا شش سال گذشته، من ديگه ني ني نيستم خوب ميدونم كه كاري كه ميخوام بكنم ممكنه نسبت به خيلي كارهاي ديگه ‌درآمد و ر�اه كمتري داشته باشه، خوب ميدونم كه شايد ديگه آ�رين و باريكلا و دمت گرم و اينه و اونه پشت سرم نباشه هيچ، ممكنه خيلي چيزها توي زندگيم به وق�ه بي�ته، از خيلي چيزها بمونم ، اما آدم حداقل حر� خودش رو زمين نميندازه

يه زماني �كر ميكنم خيلي ها مي�همند و خواهند �هميد كه چي ميگم، اما الان احساس ميكنم خيلي ها نمي�همند كه من چي ميگم ، شايد اونهايي كه بعضي چيزهاي دردناك رو كه رگ و پي آدم رو مثل موره ميخوره تجربه كردند ب�همند چي ميگم اما بقيه، خيلي سخته خيلي سخت

از اين حر�ها كه بگذريم
ديگه مطلب جديدي توي وبلاگ من نميخونيد، ترجيح ميدم يه چند صباحي يه سري چيزها رو توي خودم جمع بكنم، اگه �رصتي شد و اگه تكنولوژي جديدي نيومد و اگه همين تكنولوژي برچيده نشد شايد يه وقتي يه زماني ديگه دوباره وبلاگم رو راه بندازم

تمامي بروبچي كه لينك وبلاگ من رو توي وبلاگش دارند، لينك من رو بردارند، احتمالا لازمه كه از احسان پريم هم كه اين وبلاگ رو سروساموني داد و در كار وبلاگ نويسي براي خودش عدد چند رقمي شده و كارش حسابي درسته تشكر بكنم و همينطور از باقي دوستهاي خوب خاموش و پرسروصدايي كه وبلاگ من رو ميخوندن

اين دوره وبلاگ نويسي هم به پايان رسيد، شايد وقتي ديگر

آرمين شاهركني
تهران بهمن هشتاد و يك

Sunday, January 19, 2003

بخش داخلي هم به آخرين روز خودش رسيد، دو ماه پيش كاري رو كردم كه خيلي بهش مطمئن نبودم اما انجامش دادم و حالا از اينكه چهار ماه داخليم رو پشت سر هم گر�تم خيلي خوشحالم، تمام اونچيزايي كه توي دو ماه اول به صورت گذري ياد گر�ته بودم حالا عميق تر شده، مهمتر از همه اينكه حالا ميدونم چي ميخوام و براي رسيدن به اين خواسته بايد چيكار كنم
دو ماه پيش نگران بودم كه مثل هميشه توي كارهاي استقامتي كم بيارم، اما اين بار بالاخره مو�ق شدم اين ضع�م رو جبران كنم
�كر كنم بابت همين ها هم بايد حسابي از خدا ممنون باشم
باقيش رو سر يه �رصت ديگه ميگم

-دوم-
پاي كليه انترنهاي محترم بخش داخلي براي گر�تن نمره روي بيل ميباشد، دكتر �صيحي صدام زد كلي داد و بيداد و �رياد و هوار و باقي مسائل كه انترنهاي اين دوره واقعا ا�تضاح بودند و �لاني و بهماني رو كه بهشون بگو برن آموزش بگن �صيحي ميخواد ما رو بندازه بقيه هم معلوم نيست تكلي�شون چي بشه
توي همه دنيا ، همه حتي اگه دو در باشند ، سعي ميكنن يكي دو ه�ته آخر منظم باشند اينجا قضيه برعكسه كن�رانس صبحگاهي شنبه انترن محترمش نيومد، بيست دقيقه دو انترن در حالي كه چهار تا پرونده گذاشتن جلوشون باهم بحث ميكنن كه چيكار كنن، حالا دكتر قاضي و آقازاده و رهبر هم نشستن و دارند بربر نگاه ميكنند
بالاخره گ�تن حضرات نيم ساعت گذشت! نميخوايد مريض معر�ي كنيد ؟ بالاخره يكي از مريضها رو انتخاب كردند و يه انترن ديگه ر�ت كه معر�ي كنه! دستش درد نكنه شاهكار عظيمي زد كه سر خط سوم گ�تند رزيدنتش بياد مريض رو معر�ي كنه! بدبختي رزيدنت هم مريض رو نميشناخت! خلاصه شانس آورديم كه يه رزيدنت ديگه صبح شنبه مريض رو ديده بود، مريض رو معر�ي كرد و يه يه ربعي بحث شد و يه خورده جو آروم شد! تندي ر�تم بالا، يه پرونده مريضي كه شش روز پيش بستري شده بود آوردم پايين گ�تم اگه اجازه بديد اينو معر�ي كنم و خلاصه يه مقدار ماست مالي شد قضيه، هرچند كه قضيه كشيده شد به �صيحي و باقي مسائل
اين به كنار توي يكي از كشيكها يه مريضي رو دكتر معيني مي�رسته كه بستري بشه مريض بستري ميشه اما اصلا انترن و رزيدنت مريض رو نميبيند تا مريض ايست قلبي تن�سي ميكنه! دستور رزيدنت و شرح حال انترن بعد از �وت مريض نوشته ميشه، پاي رزيدنت ها بدجوري گير كرده وسط، كار به دكتر عزيزي كشيده
بگذريم از اينكه تازگيها مد شده كه از هر ده تا مريضي كه ميخوابه �قط از سه چهارتاشون شرح حال انترني گر�ته ميشه و بقيه به امان خدا ول ميشن!!! واقعا شاهكاره

-سوم-
نظرتون در مورد سيناپس ها چيه؟ از �ردا پس �ردا كه وقت بيشتر دارم و ديگه كشيك ندارم از اين مطالب بيشتر مينويسم

-چهارم-
يه سري مطالب ديگه هم هست كه باشه براي يه وقت ديگه :)

Friday, January 17, 2003

بر اين حال و حول شدم كه چند كلمه ديگه هم بنويسم

-اول-
دانشجوي �وق تخصص گوارش ساعت پنج صبح وقتي منو ديد چشاش از حدقه زد بيرون، گ�ت �لور نرمال بخش! تو هنوز اينجايي

عليرغم اينكه بهم خيلي سخت ميگذره ولي حاضر بودم بهداشت ماه بعدم رو هم با داخلي عوض كنم

-دوم-
الان چون دارم �يزيولوژي اعصاب ميخونم بدجوري توي نمودارهاش غرق شدم، چرا بعضي چيزها مثل نمودار پتانسيل عمل يه عصب ميمونه؟ �ررررتي خيلي سريع همه چيزش باز ميشه، تپ ولو ميشه روي زمين بعد �رتي ميا�ته پايين و كلي بايد جون بكني تا يه خورده ديگه تحريك بشه
چرا �اصله يه گام تا گام بعدي، به اندازه يه گام تا گام بعدي نيست؟ تا يه خورده سلام ميكني و احوالپرسي ميكني و يه خورده بهرحال تعار�ات معمول رو به جا مياري طر� �ررررررت �كرهاي ديگه ميكنه، حالا اينش مهم نيست ميخواد بكنه ميخواد نكنه، مساله سر اينه گيرم كه گ�تي خوب حالا كه طر� �كرهاي ديگه كرده يه قدم بريم جلو، مصيبت پشت مصيبته كه به وجود مياد، ديگه خودت رو شقه شقه هم بكني انگار نه انگار
اين خيلي مشكل سازه، كاش همه جا �اصله يه گام تا گام بعدي به اندازه يه گام بود

-سوم-
توي صندوق پست الكترونيكيم داشتم نگاه ميكردم، ديدم يه نامه تاريخي باقي مونده، اگه نظرم بر اين ا�تاد ميذارمش روي وبلاگم كه بخونيدش، بددددد نيست

-چهارم-
حضرات انترني كه وبلاگ من رو ميخونن، به دوستاشون كه ماههاي بعد داخلي طالقاني ميرن، بگن جايگزيني كشيك داخلي طالقاني با شرايط عالي با خدمات قبل و پس از كشيك توسط �لور نرمال داخلي طالقاني
تل�نم هم توي پاويون ميذارم

-پنج-
پاكنويس كردن و دوباره نويسي اونچه ترجمه كردي از خود ترجمه خيلي سخت تره، ه�تاد ص�حه رو توي بيست روز ترجمه كردم، ده روزه �قط پنج ص�حه رو پاكنويسي و دوباره نويسي كردم، حالا حالاها تزم ادامه داره



-يكم-
ديگه از ايني كه بگم كشيكم �اجعه بود خسته شدم اما واقعا اين يكي واقعا �اجعه بود از ساعت ده شب يه مريضي رو توي بخش گوارش گ�تند خونريزي پيدا كرده و بيا بالا، ر�تم بالا و ديدم اي ددددم واييييييييي! مريض سيروز كبدي بوده و واريس داشته و حالا داره �رت �رت �رت �رت خونريزي ميكنه من تا به امروز خونريزي اين شكلي نديده بودم، يه جورايي جهنده بود، شستشو كه ميدادي بعد كه وصل ميكردي به كيسه، سه سوته پر ميشد

خلاصه تا چهار و نيم صبح شستشو داديم و درمانهاي مقدماتي رو انجام داديم تا بالاخره �وق تخصص گوارش اومد كه مريض رو اندوسكوپي كنه، ساعت پنج و نيم مريض رو برديم توي اتاق اندوسكوپي و چه صحنه عجيب و غريبي بود توي مري طر� تا جايي كه چشم كار ميكرد خون بود ، خلاصه محل خونريزي رو پيدا كردند و اسكلروتراپي كردند و لوله رو كشيدن بيرون، خدا رو شكر ! درمان مريض تموم شد

ر�تند اونور كه گزارش اندوسكوپي رو بنويسند قلب مريض ايستاد! نيم ساعت هم جووون بكن مريض رو احيا بكن ساعت شد ه�ت و نيم صبح، آخر سر هم احيا مو�قيت آميز نبود و مريض مرد

يه دقيقه هم چشم رو هم نذاشتم ، تا حالا تجربه اين شكلي نداشتم ، اين داخلي واقعا دنياييه

خلاصه كه جر �رموده شدم! �ردا هم كشيكم ، به نظر شما مقاديري اين شيوه داغون كننده نيست

-دوم-
ليدر بودن سخت ترين كار ممكنه توي دنياست، هرچند كه شايد بعضي ها وقتي اون پايين ها هستند يه جورايي حال ميكنند كه ليدر باشند اما ايني كه تمام كارهات ميره زير ذره بين خيلي سخته، يه جايي اگه بخواي براي خودت هم، براي دل خودت، لايي بكشي يكهو همه لنزها روي تو زوم ميشه، خيلي از اون كسايي كه بهرحال در زماني كه ليدر بودي حال به حولشون ندادي حالا وقت ميكنند كه تا ميتونن بتازونن، بحث سر درستي يا نادرستي يه كار نيست، بحث سر اينه كه يه ليدر به حكم ليدر بودنش كه ممكنه خواسته خودش هم نبوده باشه، حالا اگه اشتباهي ميكنه يا حتي اشتباه هم نه، يه جورايي يه ضع�ي پيدا ميكنه، يه جورايي ميشكنه، تمام اون بت �رو ميريزه، دوران ليدري طر� به سر مياد، هركسي به خودش اجازه ميده جوكي بسازه، اين قابل تحمل نيست
بابا ! بيل كلينتونش هم با اون همه ابهت و هوش و دانش و كار درستي بهرحال يه جاهايي ضع� داشته ديگه
به قول گ�تني مردها هم مغز خوبي دارند هم پايين تنه خوبي، �قط حي� كه خدا اونقدر به مردها خون نداده كه به هر دو جا به ميزان كا�ي خون برسونه

-سوم-
وقتي من امروز همش خواب بودم و بعدش هم مهمون داشتيم به نظر شما خبر ديگه اي وجود داره كه بهتون بدم؟ معلومه كه وجود داره اما حوصلش رو ندارم بنويسم

Wednesday, January 15, 2003

سلام سلام سلام

بياين با هم يه مبحث نسبتا پيچيده رو بررسي كنيم ببينيم به كجا ميرسيم

شايد خيلي از شماها معني سيناپس رو ندونيد شايد هم بعضيهاتون بدونيد اما به زبون ساده سيناپس يه جاييه مثل ترمينال شرق يا ترمينال غرب، وقتي يه كسي ميخواد از دماوند بياد بره كرج يا نميدونم چالوس، اول سوار يه اتوبوس ميشه مياد ترمينال شرق، بعد اونجا پياده ميشه تيك تيك تيك توك توك توك ميره سوار يه اتوبوس ديگه ميشه مياد ترمينال غرب بعد اونجا دوباره پياده ميشه دوباره سوار يه اتوبوس ديگه ميشه و ميره چالوس

اين جاهايي كه اين بابا از اتوبوس پياده ميشه و به اصطلاح خطش رو عوض ميكنه ميشه سيناپس

اين مطلب شماره يك

حالا اين سيناپس ها چه كاري ميتونند بكنند؟ اول اينكه وقتي يه پيامي - كه ميشه همون مسا�ر قصه ما- بهشون ميرسه، طر� رو برانداز ميكنند سبك و سنگين ميكنند اگه طر� خيلي قوي هيكل و توپ بود و بليط هم داشت بهش اجازه ميدن كه بازهم حركت كنه اگه ديد نه يارو خيلي ضعي� و �قير و بدبخت بيچارست و بليط هم نداره همونجا نگهش ميداره تا يارو خ�ه بشه بميره يا اينكه ممكنه يه حالي به حول اين آدم �قير بدبخت بيچاره بده براش يه بليط بگيره بهش اجازه بده بازهم حركت بكنه

اين هم مطلب شماره دو

حالا حتما شما هم برخورد داشتيد كه مثلا ايكس توي مدرستون يا توي دانشگاه به داشتن يه حا�ظه خيلي عالي و توپ مشهوره و برعكس بعضيهاي ديگه هرچقدر هم خر ميزنند باز عينهو خر توي گل گير ميكنند و هرچي ميخونند از اين ور مياد از اونور ميره بيرون
ولي اصلا حا�ظه يعني چي

وقتي پيامي از سيناپسي رد ميشه - يعني همون بابا از ترمينال غرب عبور ميكنه - باعث ميشه كه متصدي �روش بليت اون بابا رو بشناسه د�عه بعد كه اون بابا ميخواد رد شه ديگه توي ص� واينميسه ميره و خودش رو نشون ميده و متصدي بليت هم تعظيمي ميكنه و سريع بليتش رو ميده و يارو حركت ميكنه اين شكلي ميشه كه اين بار مسير خيلي سريعتر طي ميشه، به تدريج كه اين بابا هي از اين مسير ميگذره ديگه متصدي بليت بدون اينكه سرش رو بالا كنه هم يارو رو ميبينه و يارو وييييژژژژژژژژ ميرسه به مقصد
بسيار خوب ! پس حالا مي�هميم كه يكي از عللي كه بعضي ا�راد حا�ظه بهتري دارند اينه كه متصدي �روش بليت مسيرهاي مغزيشون بيشتر پارتي بازي ميكنه ! دمش گرم

اين هم مطلب شماره سه

حالا اگه قرار باشه هرچي در طول روز از اين مسيرهاي مغزي ما رد ميشه، ثبت بشه و بره توي حا�ظمون كه اوضاع خيلي خراب ميشه و مثلا شما به خاطر مياريد كه روژلب �لان دوستتون اونروز با پاچه شلوارش ست نبوده اما درسهايي رو كه خونديد به خاطر نمياريد و مشروط ميشيد، خوب پس چي ميشه كه بعضي چيزها ثبت ميشه و بعضي چيزها ثبت نميشه

علت اينه كه دو نوع پايانه هست كه توش بليت مي�روشن و شما حتما بايد از هردوي اين پايانه ها بليت داشته باشيد يكي پايانه حسي و اون يكي پايانه تسهيل كننده، اگه كم پول داشته باشيد و �قط از پايانه اول بليت داشته باشيد يه بار ميذاره رد شيد ولي د�عه بعد خرتون رو ميگيره پرتتون ميكنه بيرون، اون شكلي كه مثلا شما بعضي از ا�راد رو توي ياهو مسنجرتون ايگنور ميكنيد يا اون شكلي كه بعضي از ا�راد توي ياهو مسنجر شما هستند اما سال تا سال حتي يك آ� خشك و خالي هم بهشون نميزنيد و دليلي هم نميبينيد كه بزنيد به اين قضيه ميگن عادت كردن
اما اگه پول زياد داشته باشيد و بتونيد هردوپايانه رو وادار كنيد كه براتون بليت صادر كنند اونوقته كه پيامها ميرن توي حا�ظتون ثبت ميشن و هرزماني بخوايد اون رو دوباره ميتونيد ري استور كنيد
اين مطلب بيشتر به حا�ظه ميان مدت برميگرده و يه خورده اگه وارد بحث علمي تر بشيم ناشي از اينه كه ماده اي در بدن به نام سروتونين - كه �لوكستين مانع بازجذب اون ميشه - زياد ميشه اون چند تا عامل واسطه اي ديگه رو تحريك ميكنه نهايتا عبور پتاسيم مشكل ميشه، پتانسيل عملي كه ايجاد ميشه مدت بيشتري دوام مياره و كانالهاي كلسيمي كه بايد پايانه تسهيل كننده رو تحريك كنند مدت بيشتري باز ميمونن

اين هم مطلب شماره چهار

اما حا�ظه دراز مدت چي
اينجا ديگه �قط نميشه پارتي بازي شيميايي كرد و مثلا سروتونين بدن رو برد بالا، اينجا بايد براي يه جنگ تمام عيار آماده شد
شما وقتي بخوايد به جايي رو خيلي شديد مورد حمله قرار بديد چيكار ميكنيد
اول اينه كه مثلا هواپيماهاتون رو زياد ميكنيد
دوم موشكهاي كت و كل�ت براي هواپيماهاتون مياريد
سوم اينكه هواپيماهاتون رو در نزديكترين جاي ممكن به هد� ميذاريد مثلا روي ناوهاي جنگي
و چهارم اينكه سعي ميكنيد از نزديكترين مسير ممكنه با سريعترين سرعت حمله كنيد
وقتي حا�ظه دراز مدت ايجاد ميشه مشابه اين تغييرات رخ ميده
جايگاههاي آزادسازي وزيكول زياد ميشه كه همون هواپيماها هستند
تعداد وزيكولهاي ميانجي زياد ميشه كه همون موشكها هستند
پايانه هاي سيناپسي زياد ميشن كه همون ناوها هستند
تغييراتي در مسيرهاي سيستم عصبي ايجاد ميشه كه امكان حركت سريع �راهم بشه

تكرار و تكرار و تكرار و تكرار يك نوشته يا مطلب باعث ميشه كه چهار �اكتور گ�ته شده در حداكثر توان خود ساخته بشن ، حالا مي�هميد كه وقتي از روي يه كتابي مثل طوطي ميخونيد در مغز شما و در سيستم عصبي شما چه تغييراتي رخ ميده

اما يه مركزي كه نقشي مهم و خيلي تيرتپر در يادگيري و حا�ظه داره، جايي است در مغز به نام هيپوكامپ كه كرام الكاتبين اونجا نشستن! يه مركز داره به اسم مركز تنبيه يه مركز داره به اسم مركز پاداش
يه تحقيق خيلي توپي كه شده اينه كه يه ميمون بدبخت رو انداختن توي يه ق�س، يه اهرم گذاشتن جلوي دستش يه الكترود هم وصل كردن به مركز پاداشش، وقتي ميمون بدبخت اهرم رو ميكشه پايين جريان الكترود برقرار ميشه و مركز پاداش ميمون تحريك ميشه اين شكلي ميشه كه ميمون به صورت مداوم هي اهرم رو ميكشه پايين تا مركز پاداشش تحريك شه! توي قسمت دوم تحقيق يه غذاي خوشمزه رو گذاشتن كنار اين اهرم، ديدن ميمون بازهم اهرم رو ميكشه پايين
عكسش براي مركز تنبيه به اين شكل بوده كه وقتي ميمون اهرم رو ميكشيده پايين جريان الكترود كه به مركز تنبيه مير�ته قطع ميشده، كم كم در حا�ظه ميمون جا ميگيره كه براي اينكه تنبيه نشه بايد اهرم رو بكشه پايين

اهميت اين دو مركز به حدي زياده كه ميگن اگه كاري يا �عاليتي يكي از اين دو مركز رو تحريك نكنه و يا هردو مركز رو به يك ميزان تحريك كنه، اون كار يا �عاليت در ذهن و حا�ظه �رد جا نميگيره و �رد بهش عادت ميكنه

تا درس بعدي خداحا�ظ

Monday, January 13, 2003

چرچيل جمله اي زيبا و پرمعني دارد، ميگويد جوانان كمتر از بيست سالي كه ليبرال نباشند دل ندارند و جوانان بالاي سي سالي كه محا�ظه كار نباشند عقل ندارند

مدتها پيش وقتي در بررسي اوضاع ايران در اوايل قرن چهارده هجري شمسي ميخواندم كه چگونه �رهيختگاني همچون ملك الشعرا بهار، دهخدا، مصدق و چندين و چند انديشمند و مت�كر برجسته، پيشگام و همگام تئوري ديكتاتوري مصلح شدند و بر حمايت از رضاشاه يا خان مهر تاكيد زدند، با خود ميپرسيدم كه چگونه چنين چيزي امكان پذير است؟ ليبراليسم حداقل بر روي كاغذ بسيار زيباتر و خوشمزه تر از ديكتاتوري و يا محا�ظه كاري است و انديشمنداني اين چنين، كه براي رشد نياز به آزادي و ميدان براي �عاليت دارند چگونه �صلي نوين در تاريخ ايران را رقم زدند

در اين زمان، بيش از هر زمان ديگر احساس امثال ملك الشعرا را درك ميكنم

خسته از جنجالهاي ظاهري روزمره، روزي اين بر سر آن ميكوبد و روزي آن بر سر اين، روزي اين ادعاي وراثت لحا� ملا را ميكند و روزي آن، روزي آن نمايش قدرت پوشالي ميدهد و چند ده و چند صد ن�ر را به خيابان ميكشد و بهمانجا را تعطيل ميكند و بيسارجا را مورد محاصره قرار ميدهد، روزي اين حواله به �لان روز ميكند و از تعيين سرنوشت مردم به دست خودشان سخن ميگويد ، در اين ميان جزايري بيست و اندي ساله، انصرا� داده از دانشگاه دندانپزشكي ثروتهاي آنچناني بهم ميزند صحبت از پولهاي آنچناني ميكند كه به اين و آن داده است و كك در تنبان هيچ كس نميگزد، روز ديگر �اش ميشود كه �لان �رد با اسمي كه معلوم نيست مستعار است واقعي است چيست ، بزرگترين معامله تاريخ بورس ايران را ميكند و يكجا چهل ميليارد تومان سهام يك شركت را ميخرد و به مجموعه سهامهاي قبليش ميا�زايد، �روش سي دي و امثالهم، بهانه اي ميشود كه سبزپوشان به منطقه اي حمله كنند، مورد هجوم قرار گر�تگان از خود د�اع ميكنند، شهر بهم ميريزد، نماينده خراسان درخواست جلسه غيرعلني ميكند براي توضيح وضعيت استان خراسان، لايحه تقسيم خراسان همچون زائويي كه بچه اش ميخواهد از ماتحت بدر آيد و نميتواند، لنگ در هوا سرگردان مانده است، درياي خزر را كه يحتمل تا چندي ديگر بايد درياي ازبك و يا درياي روس بناميم، شوراي شهر تهران، نمونه برجسته گ�تگوي درون تمدني به هيچ جا نرسيده، صحبت از انتخابات شوراي شهر است و اينكه �لان گروه و بهمان حزب ليست مشترك ارائه دهند يا ندهند، همگان به دنبال توجيه ميگردند تا كاهش ميزان داوطلبان شوراها را جوري ماست مالي كنند، در آنسوي آبها، دلقكاني زشت تر از اينان، چندين و چند روز انواع و اقسام ناسزاها را نثار �لان خواننده ميكنند كه چرا �لان آهنگ را نميخواند و يا اصلا بايد بخواند يا نخواند، نيروگاه اتمي ايران در جايي ساخته ميشود كه �ش�شكهاي آمريكايي نيز از خليج �ارس به راحتي بر قلب آن �رود ميايد، بازسازي تونل كندوان سالها بيشتر از ساختن آن به طول ميكشد، استاديوم آزادي را حكم بر تصحيح چمن ميا�تد، اينگونه ميشود كه بازي دو تيم پايتخت نشين در شهرستان برگزار ميشود
تمامي هم و غممان اين شده است كه هر روز بنشينيم و ببينيم امروز پستچي چه روزنامه اي را مياورد، آيا همان روزنامه قبلي است يا آنهم توقي� شده است، تمامي پرسشمان بر اين قرار گر�ته كه آمريكا شصت و پنج سال پيش رهبر ديني را ما به سخره گر�ته بود

قلم و كاغذم، كتابم و مريضهايم را بدهيد

روزگار غريبي است گوگو

Friday, January 10, 2003

و ما در سالهاي دور در آن هنگام كه بچه ها و نوه هايمان دور ما را �راگر�ته اند و از ما قصه اي شنيدني ميخواهند ، كتابي را از از كتابخانه قديمي خود برخواهيم داشت كه بر آن نام " وقتي دكتر كوچك بود" نقش بسته است ... كتاب وقتي دكتر كوچك بود ص�حه شصت و شش

سالها از شروع تهيه و نگارش آن كتاب گذشته است، اما هنوز كه به عقب برميگردم احساس ميكنم نيرويي خارج از نيروي ما پنج ن�ر شوراي سردبيري و دويست و اندي دانشجوي ورودي ه�تاد و پنج، وجود داشت كه باعث شد كار كتاب به سرمنزل مقصود برسد

در مقاطعي، كار كاملا به بن بست ميرسيد، �شارهاي زيادي ميامد تا اين كار به سرانجام نرسد، علت مثل هميشه نامعلوم بود، علت مثل هميشه ترس و واهمه از هركار نو از هر �كر جديد و از هر اقدام به ياد ماندني بود، در مقطعي جلسات متوالي با كسي داشتم كه ميخواست بداند آيا ما واقعا دور كمر دختران را اندازه ميگيريم؟ در آن اتاق شوراي دانشجويي چه ميكنيم؟ آيا با يكديگر لاس ميزنيم ؟ و اگر لاس ميزنيم ميزان آن لاس تا چه حد است؟ميخواست بداند وضعيت دختران ما چگونه است ؟ ميخواست بداند و بقبولاند كه تنها مشكل، كتاب نيست بلكه من نيز مشكلات شخصي دارم، ميخواست بداند براي چه اين كتاب را ميخواهيم چاپ كنيم ؟ و وقتي �هميد كه براي چه، پرسيد كه براي چه كتاب ؟ و براي چه مثلا مجله نيست!، ميخواست بداند كه آيا من پاسور بلد هستم بازي كنم يا خير؟ ميخواست بداند كه چه مقامي از مقامات دانشگاه در جريان كارهاي ما هست و ما را پشتيباني ميكند و در نهايت ميخواست كه تمامي ص�حات و صورت جلسات را از نزديك مطالعه كند ، روزگار تلخي بود، تلخ تلخ تلخ، نميشد هيچ كس را از آنچه ات�اق ا�تاده است با خبر كرد، هيچ كس نيز كمترين حدسي بر اين ماجرا نميزد، كار تقريبا تعطيل شده بود، همه چيز در هاله اي از ابهام قرار گر�ت، اما همان نيرو، و به راستي غير از آن نيرو، كدام نيرو ميتوانست ابرها را به كناري زند، حقانيت ما را ثابت كند، طرح جديد و به ياد ماندني ما را نيرويي دوباره بخشد؟ كتاب وقتي دكتر كوچك بود با خون دل تهيه شده است اين را همه آن پنج ن�ر و همه آن كساني كه از نزديك در جريان كارها بودند تاييد ميكنند

همه هم و غم ما بر اين بود كه كتاب �راتر از آن چيزي باشد كه از دانشگاه شهيدبهشتي انتظار مير�ت، غرورمان اجازه نميداد كمي ها و كاستي ها را به گردن آنچيزي بيندازيم كه هميشه هست و گويا مقدر است كه تا ابد باشد، كتاب براي ما بود براي ماهايي كه آن زمان دكترهاي كوچكي بوديم براي ماهايي كه سندي ميخواستيم
مبني بر اينكه ما بوديم و چقدر تلخ است كه براي " بودن " بايد " سند " داشت

كتاب اما، نوشته شد، تهيه شد و به چاپ رسيد، به زيباترين شكل ممكنه آن. از نخستين ص�حه آن گر�ته تا آخرين ص�حه، از اولين سطر آن گر�ته تا آخرين سطر، همه يادآور همكاري يكرنگ، يكدل، بي غل و غش، بي ريا و دوستانه پنج ن�ر به علاوه دويست و اندي ن�ر دانشجوي پزشكي ه�تاد و پنج است و در ص�حه اي از كتاب دعوتنامه اي براي تجديد ديداري در در هشت هشت هشتاد و هشت ، آنهم با خانواده گرامي، شايد

وقتي دكتر كوچك بود، خيلي پولدار بود، همه چيز داشت يك روپوش س�يد يك دل بزرگ و يك انديشه رو به تكامل
وقتي دكتر كوچك بود عاشق بود و در جيبهاي روپوش س�يدش به اندازه دلهره يك امتحان عشق جا ميگر�ت
وقتي دكتر كوچك بود پا به پاي بخش تشريح، هر روز مرگ را تكرار ميكرد و هر روز هزار مرتبه دست زندگي را مي بوسيد
خلاصه
وقتي دكتر كوچك بود با آنكه كوچك بود بزرگ بود و با آنكه بزرگ بود، بي گناه

دست مريزاد به همه دانشجويان پزشكي ه�تاد و پنج و آن چهار ن�ر ديگر

Thursday, January 09, 2003

در حاشيه مطلبي در وبلاگي ديگر

از من نخواه كه عشقم را كه احساسم را كه دردم را كه كلامم را كه نيازم را نشسته بر صندلي چوبي ميراث خانوادگي در پشت ميزي مملو از خاك و غبار، زل زده در تابلويي كه عكس تو تنها چيزي است كه هر روز دستمالي بر روي آن كشيده ميشود با خود زمزمه كنم و بينديشم و به خود بباورانم كه در دل تو هستم
خوانده بودم، با يكديگر خوانده بوديم از دل برود هرآنچه از ديده برود، و تو خنديدي و من نيز خنديدم، در پس خنده ات اشك سرازير شد، در پس خنده ام، رويم را برگردانم
انديشيدم و تو نيز انديشيدي كه آيا روزي از پس اين روز خواهد آمد كه مهر تاييدي را با ديدگان غمبار، با دلي
شكسته و با لبي ورچيده شده، بر آن جمله زنيم ؟ و پاسخ آري بود

در دل تو بودن، تويي كه نميبينمت، و نديدن اگرچه به معناي نيستن نيست اما هست!، يعني پايان ماجرا، يعني شيرين كردن دهان با گ�تن مداوم و يكنواخت و كر كننده حلوا حلوا

در روزگاراني پيش از اين، در آن زمانها كه عشاق به عشق ديدار هم، بيابانها مي پيمودند، ديده و دل هم ارزش و هم ارج يكديگر برآورد ميشد، در اين دوران ان�جار اطلاعات و ارتباطات، ديده ارزشي به مراتب ا�زون تر از دل يا�ته است، زندگي در كتابهاي ليلي و مجنون و �رهاد و شيرين در جريان نيست زندگي اينجاست، پيش روي من، من نشسته بر اين صندلي چوبي، اين ميز خاك گر�ته و اين قاب عكس، لمسش كن، زندگي واقعي را لمس كن، زندگي واقعي را لمس كن

* به هركس كه مطلبي را كه اين حاشيه براي آن نوشته شده است بيابيد جايزه اي داده خواهد شد :)
خسسسسسسته شدمممممم خسسسسسسته شدم نميدونم اين روزاي آخري چرا اينقدر اورژانس بيمارستان شلوغ شده ، من ديروز دوازده ظهر ر�تم اورژانس يك شب از اورژانس جيم شدم نه اينكه مريض تموم شده باشه
اونم چه مريضهايي! شاهكارررررررر! هميشه مريض پيوند كليه ديده بودم كه با تب مراجعه ميكنه اين بار يه مريض ديدم كه شش سال پيش پيوند كليه شده دو ه�ته پيش كليه پيونديش رو درآوردن الان با تب چهل درجه و تهوع و است�راغ و اسهال و سر�ه و خلط و �شار بيست اومده

ولي واقعا كا�يه شما يه دوربين �يلمبرداري برداريد، يواشكي توي اورژانس بچرخونيدش روي تمام مريضهايي كه ميان زوم كنيد ، محشره! اينجا همه چيز شما ميبينيد ! از دختر هجده نوزده ساله ايه كه اگرچه دوست داره از خونش �رار كنه و حوصله مامان باباي محترمش رو نداره اما حال نميكنه بره توي خيابون و پسربازي كنه بهمين خاطر هرشب با يه بهانه اي مياد اورژانس، يه روز سرش درد ميكنه يه روز گلوش يه روز احساس ميكنه دنيا داره دور سرش ميچرخه و .... تا زن همين بابايي كه پيوند كليه شده بود و تب چهل درجه داشت كه شوهرش رو گذاشت و در ر�ت، خيلي دلم به حال مرد بيچاره سوخت ، با چنان حال نزاري ميگ�ت دكتر به دادم برس كه دل آدم ريش ريش ميشد يا وقتي ميگ�ت ميشه برام آب بياري دهنم خشك خشكه ، مغز آدم تا آخرين سلولهاش من�جر ميشد ، تا يه خانم چهل، چهل و دو ساله اي كه يكهو توسط دو انترن محترم بيمارستان به داخل اورژانس آورده شده بود و حالا راست يادروغش پاي خودشون ، گ�تند كه توي ترا�يك جلوي شهربازي ديدن اين خانمه پشت �رمون ماشينش غش كرده ، اللله اعلم ، من چيكاره بيدم؟خلاصه كه اورژانس براي خودش دنياييه آقا دنياييه

رزيدنت هاي محترم كه ديگه ياد گر�تند دوازده ظهر مهرشون رو ميدن هشت صبح �ردا ميان مهرشون رو تحويل ميگيرند و تشكر ميكنن ، خواهش ميكنم ! شما هم خسته نباشيد

و براي سومين روز متوالي تمام كارهاي بخش غدد دست من بود، چه عالي كه گروه ما سه انترني بود

خلاصه كه اساسي خسته شده بيدم هرچند كه الان دوباره روي �رم هستم

يادم باشه آخر شب اگه وقت شد براتون ادامه داستاني رو كه داشتم تعري� ميكردم تعري� كنم